ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

59

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

بگرفتند . سپس عبد الملك گفت : اى ابو اميه ، آنگاه كه تو مرا از خلافت خلع كردى ، من سوگند خوردم كه اگر تو را ديدم در حالى كه بر تو غلبه يافته‌ام تو را در غل و زنجير كشم . بنى مروان گفتند : و او را آزاد خواهى ساخت . عبد الملك گفت : آرى . مرا با ابو اميه چه كار ؟ بنى مروان ، عمرو بن سعيد را گفتند : اى ابو اميه ، سوگند امير المؤمنين را مشكن . عمرو گفت : چنين كنم . پس غل و زنجيرى را از زير مسند خود بيرون آورد و غلامى را فرمان داد كه آن را بر دست و پاى او نهد . عمرو گفت : اى امير المؤمنين تو را به خدا سوگند بدين حال مرا به مردم منماى . عبد الملك گفت : آيا در دم مردن هم دست از حيله‌گرى برنمىدارى ؟ پس ناگهان او را به سوى خود كشيد ، چنان كه دهانش را بر لبهء تخت فرو كوفت و دندان‌هاى پيشين‌اش بشكست . عمرو گفت : اى امير المؤمنين ، مرا مكش . گفت : به خدا سوگند اگر مىدانستم كه تو به من ابقا مىكنى و كار قريش به تو به صلاح مىآيد ، تو را نمىكشتم . ولى دو تن همانند من و تو در يك شهر نتوانند بود . و او را دشنام داد و خود را براى نماز بيرون آمد و برادرش عبد العزيز را گفت كه او را بكشد . چون عبد العزيز شمشير كشيد و بر سر او رفت ، عمرو از خويشاوندى ياد كرد . عبد العزيز از كشتن او باز ايستاد و به جاى خود نشست . چون عبد الملك از مسجد بيامد و عمرو را زنده يافت با برادر خود عبد العزيز درشتى كرد . سپس درها را بست و عمرو را پيش خواند و به دست خود سرش را ببريد . و گويند كه عبد الملك غلام خود ابن الزعيريه [ 1 ] را به كشتن او فرمان داد . چون عبد الملك براى نماز بيرون آمد مردم عمرو بن سعيد را با او نديدند برادر و ياران و بندگانش كه به هزار تن مىرسيدند نيز حميد بن حريث و زهير بن الابرد عمرو را ندا دادند و در مقصوره را شكستند و مردم را با شمشير زدند . وليد بن عبد الملك به سوى مردم بيرون آمد و ساعتى به نبرد پرداخت در اين حال عبد الرحمان بن ام الحكم الثقفى سر عمرو را بيرون آورد و به جانب مردم انداخت و عبد العزيز بن مروان چند كيسه زر بر سر آنان ريخت . مردم زرها را غارت كردند و از پى كار خود رفتند . سپس عبد الملك به جستجوى حال وليد پسر خود آمد ، گفتند : زخم برداشته است . آنگاه يحيى بن سعيد و عبسه برادران عمرو را بگرفت و به زندان كرد و همهء فرزندان عمرو را نيز محبوس داشت . و چون آنان را از زندان بيرون آورد به مصعب پيوستند . چون مصعب به قتل آمد بار ديگر آنان نزد عبد الملك آمدند ، عبد الملك امانشان داد . عمرو را چهار پسر بود : اميه و سعيد و اسماعيل و محمد . چون عبد الملك را چشم بر آنان افتاد گفت : شما خاندانى بوديد كه همواره براى خود فضيلتى قايل بوديد كه خداوند آن را براى شما قرار نداده بود . و آنچه ميان من و پدرتان گذشت ، حادثهء تازه‌اى نبود بلكه كينه‌اى ديرين بود در دل اجداد شما و اجداد ما ، در عصر جاهلى . سعيد گفت : اى امير المؤمنين

--> [ ( 1 ) ] بن الزعير .